بعضی وقتا دوست داری عشقت کنارت باشه …
محکم بغلت کنه

 و بذاره که با تمام وجودت اشک بریزی

 بعد اروم تو گوشت بگه ” دیوونه من که باهاتم

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 18:57 نويسنده سامی |

روزگار ضربه ی شلاق است

مــــی زند...

اما اینکه رم کنیم یا نه

دست ماست.


بودن یا نبودن مساله ای نیست

حال که هستیم...

وحشی باشیم

یا اهلی!؟

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 18:53 نويسنده سامی |

دردم ایــــن نـــیـسـت کـــــه

او عــــاشــــق نـــیــسـت ،

دردم ایــــن نــیــسـت کــــــــه...

مــعــشـــوق مــن از عــشــق تـهــی اسـت ،

دردم ایــــــن است کــــــه......

بــــا دیـــــدن ایـــــن ســردی هــــا ...

مـــــن چـــــرا دل بـــســتــم؟!
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 18:48 نويسنده سامی |

 

عــاشقم گر نيستي لطفــ ـي بکن نفرتــ بــِورز

بي تفاوت بودنت هر لحظهـ آبم ميکنــد

+ تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 12:47 نويسنده سامی |

 

گاهـــ ـی حـ ـجـم ِ دلـ ــتنـگی هایــ ــم

آن قــــ ــدر زیــ ـاد مـ ـی شود

کــ ـه دنیــ ــا

بــ ــا تــ مام ِ وســ ـعتش

بــ ـرایـَم تـ ـــنگ مـ ـی شود ...

... دلتنـ ـــگـم ...

دلتنــ ـــگ کسی کـــ ــه

گــ ـردش روزگـــ ـارش بـ ــه من که رسیــ ــد از

حـ ــرکـت ایســ ـتـاد ...

دلتــ ـنگ کــسی کــ ــه دلــ ــتنگی هایم را نــ ــدید ...

دلــ ــتنگ ِ خــ ــود َم ...

خــ ــودی که مدتهــ ــــــاست گم کـــ ــر د ه ام ...

گذشتـــ ـ دیـــ ــگر آن زمــ ــان کــ ــه فقط یـــ ـک بـــ ار از دنیا می رفتیم !

حـــ ـالا یکــ ــ بـــ ـار از شــ ـهر می رویم

یـــ ـک بـــ ار از دیــ ــار …

یــــ ک بــ ـار از یـــ اد …

یــ ــک بـ ــار از دل …

و یک بــ ــار از دســ ــت ....

+ تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 12:46 نويسنده سامی |

همــه ی مـــا

فقــط حســـرت بــی پــایــان یــــک


اتفــــاق ســـاده ایـــم


کــــه جهــــان را بـــی جهــــــت ،


یــــک جــــور عجیبــــی جــــدی گرفتـــــه ایــــم ... !
+ تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 12:45 نويسنده سامی |

نيلوفرانه دوستت مي دارم

نه مانند مردماني كه دوست داشتن را

به عادتي كه ارث برده اند

با طعم غريزه نشخوار مي كنند

من درست مثل خودم

هنوز و هميشه

دوستت مي دارم...
+ تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 12:44 نويسنده سامی |

 
منو ببخش ای رویای من

امیده بودنم

منو ببخش اگر اذیتت کردم

شاید تصمیمم خیلی برات عجیب باشه

برای خودمم عجیبه نمی دونم چرا شایدم اون دادا و اشکایی که شبای قدر ریخته میشدم بالاخره نتیجشو گرفت که روزه عید...

دوست داشتن و عشق کلماتی هستن که به نتیجه رسیدم هنوز لایقشون نیستم

بعدشم تو وقتتو با من فقط تلف می کنی ای رویای من

بی تو لحظه هام خیلی تیره میشه ولی میدونم اول آخرش به نفعمونه

یاده حرفای اولت بیفت

اون موقع تو با این حرفا موافق بودی و من نه

امیدوارم هنوز هم موافق این حرفا باشی

باور کن اینجوری برای هممون بهتره و مطمئن باش

همیشه تو قلبمی

دوستت دارم....

خداحافظ... شاید برای همیشه

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:53 نويسنده سامی |

 
ای خدا تو همونی نیستی که میگن خوبی؟؟همه چیو میدونی؟؟؟

خدا من هیچیاز دنیا ندارم

یه عمر هر  بلایی خواستی سرم آوردی به بهونه ی امتحان

چرا این امتحان تموم نمیشه؟؟

به تو پناه بردم حالا تنها شدم

صدات زدم

حالا لال شدم

خدا اشک ریختم منو ببینی

حالا کور شدم

خدا دستامو به سمتت دراز کردم

دستامو قطع کردی

خدا دیگه نمیکشم

دیگه نمی تونم تو می دونی تو می دونی من چه حالیم

خدا تو می دونی و منو اینجوری رها کردی به حال خودم

خدا نمیکشم خداااااااااااااااااااا

نمی کشم

خدا نفسم بند اومد

تو را جانه هرکی دوس داری خخدا نجاتم بده

نذار توی اشکای خودم غرق شم خدا

این حقم نیست خداااااااااا این حقم از این دنیا نیست

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:51 نويسنده سامی |

تمام احساساتم را خوردم  در خود سوختم

و در این غربت غریب یخ زدن شاخه های وجودم ...

و شاید همین یخ زدن عاقبت نفس هایم را بگیرد

و جایی برای من دیگر نخواهد بود...

کاش زمستان بود...

کاش زمستان بود و یخ زدن هم آسان می شد.

ومن طاقتم....

                      ....دیگر طاقتی نمانده....

و تمام!

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:45 نويسنده سامی |

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد

وقتی اندازه سنگینی یک کوه دلت غمگین است

کاش یک لحظه به جایم بودی تا بدانی که چه دردی دارد

وقتی از عشق نداری سهمی

و در آنجا که دلی هست وسیع

نیست یک ذره برایت جایی

نه پشیمانم از این گفته خویش

که اگر یک لحظه، و فقط یک لحظه

تو به جایم بودی می شکستی آسان

کاش هرگز تو نباشی چون من

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:41 نويسنده سامی |

من و انتظار و کابوس تنهایی..
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم..
تو رو هر طرف رو میکنم، می‏بینم

alone فکر تنهایی

نگو از تو چشمام چیزی نمی‏خونی..
تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه..
دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد میشم..
دارم
عاشقی رو با تو بلد میشم

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی..
تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه..
دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 12:50 نويسنده سامی |

چراغاروکن هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی چشمی که
گریه کرده

چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم
می‌خوام به روم نیارم باید ازت جدا شم

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 12:46 نويسنده سامی |

آسون وداع کردم باهات با این که می‌مردم برات
ک
اشکی نمیذاشتم بری کاشکی می‌افتادم به پات

خواستم بگم ترکم نکن پیشم بمون ای نازنین
شرح پریشونیم‌و تو چشمای
بارونیم ببین

هر شب با کلی اشتیاق زُل می‌زدم به آسمون
فرصت نمونده واسۀ ابراز احساس جنون

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 12:43 نويسنده سامی |

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست.
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های
زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی 
و خود در تنهایی و
سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و
دوری
+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 12:42 نويسنده سامی |

دلم میخواد ببینمت بازم بخندی تو نگام
آخه فقط تو میدونی از زنده بودن چی میخوام

دلم بهم میگفت تورو میشه یه جور دیگه خواست
آخه فقط
قلب توئه که با من اینقدر سر به راست

از تو دلگیرم که نیستی کنارم .. من دارم می‌میرم تو کجایی من باز بی قرارم
میدونی جز تو کسی رو ندارم ..
باورم نمیشه اینقدر آسون رفتی از کنارم

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 12:40 نويسنده سامی |

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست .. فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست .. فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ .. خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی‌خواست .. خودت دیدی
دعامون بی‌اثر بود

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 12:38 نويسنده سامی |